آزادی با طعم بردگی
اضافه شده در تاریخ: 10/15/2017 10:53:32 PM
Bookmark and Share              Balatarin

آزادی با طعم بردگی

(نظام ولایت فقیه از نگه طنز تلخ)

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. روی این گیتی جایی که همه بودند.. هیچ کس نبود.

کدخدایی بود که بهش می گفتند: مش سید علی قلی خان.

دهکده ای بزرگ با یک عالمه برده و کنیز را به ارث برده بود. کنیزکان و برده ها کار می کردند و عرق می ریختند و جان می کندند. و مش سید علی قلی خان در عیش و عشرت و دود و منگش..

دنیا کوچک و کوچکتر می شد و خبر آزادی و آسایش دهکده های اطراف و دور و نزدیک کم کم چشم و گوش بردگان این دهکده را باز می کرد. کم کاری و سرکشی و فرار روز بروز بیشتر می شد. خواب و خیال از سر کدخدای خودخواه پریده بود؛ چه کند چه نکند.. اگر بردگان حلقه نوکری از گوشهایشان برکشند چه خاکی بسرش زند، نه برایش تاجی خواهد ماند و نه عرش شاهی و نه کدخدایی..

ندیمی در گوش کدخدا پچ پچی کرد که حل این معما دست روحانی تعویذ نویسی است بنام حسن کچل..

کدخدا روحانی حسن را به خانه اش خواست و پس از خوش و باش و عیش و عشرت معمول کاخ کدخدا، با هم قلیونی چاق کردند و گپها رد و بدل..

حسن کچل قهقه ای سر داد و گفت: سید!.. هیچ نگران نباش کار را به کاردان سپرده ای.. چنان جادویشان کنم که سرشان از تن ببری دم نزنند.

روز بعد روحانی حسن با عمامه و جبه اش سر صبحگاه نوکران بیچاره پینه دست و گرسنه حاضر شده آرام در گوش کدخدا گفت: اگر می خواهی آبها در آسیاب بماند و همیشه کدخدایی کنی هر چه می گویم سری تکان بده و اعتراض مکن.

سپس در میان بردگان جار زد: منم روحانی مشهور حسن، فرشته نجات شما، خیاط وحدت ملی، عزیزان و سروران مژده بادا شما را.. از امروز به بعد شما دیگر برده نخواهید بود، همه شما آزادید.

رنگ از سر و روی کدخدا پرید، قدمی بجلو نهاد تا جلوی این دلقک بازیهای جادوگر نادان را بگیرد. حسن چشمکی به او زد و اشاره کرد آرام باشد.

دهن برده ها هاج و واج مانده بود، و مات و مبهوت بهمدیگر خیره شده بودند.

از امروز همه شما آزادید، آزاد آزاد. دیگر شما برده کدخدا نیستید و برای سید علی قلی خان کار نخواهید کرد. دست رنجتان از آن خود شماست. دریغ است ایران که ویران شود. کنام پلنگان و شیران شود..

صدای تپ تپ دلهای بردگان بخوبی شنیده می شد، برخی حیرتزده دست و پایشان را گم کرده بودند، اشکهای شادی بر گونه های برخی جاری بود، و لبخند ناباوری بر لبهای برخی دیگر آرام آرام خمیازه می کشید، پاهای گروهی نیز سنگینی این شادی را تحمل نکرده بر زمین نشستند.

غرش برق آسای خطیب خوش سخن همچنان در هوا می پیچید. آزاد آزاد.. هرگز کسی شما را مجبور به ماندن در این دهکده نمی کند. هر کس هر وقت دلش خواست می تواند از اینجا برود. آزاد آزاد است.

عزیزان من.. فرزندان برومند این خاک و بوم.. این آزادی را هرگز ضایع نکنید. نکند شراب این آزادی شما را چنان مست کند که بی گدار به آب زنید و دهکده های اطراف شما را به بردگی گیرند. آزادیتان را ارج نهید و بر خاک خود آزادانه زندگی کنید. این خاک خاک شماست. و این مزرعه مزرعه شما. هیچ جا نروید تا بیگانگان شما را به غلامی نگیرند. این دهکده مال شماست و این مزرعه از آن شما. شما مالکان این خاک و بومید..

فشار کدخدا بالا زده بود و به سختی در پوست خود می لولید. می خواست حرفی بزند که باز با اشاره جادوگر به عقب بازگشت.

آری من بخوبی می دانم که در اذهان شما چه می گذرد..

بله!... عزیزان مدیریت دهکده ای چون دهکده شما با قومیتهای مختلف و مردمان سرکش کار آسانی نیست. من به نمایندگی از شما از جناب کدخدا مش سید علی قلی خان بزرگوار که ولی فقیه ما هستند عاجزانه درخواست می کنم بزرگواری کنند و موقتا رهبریت دهکده را بدست گیرند. البته و صد البته نه به عنوان پادشاه یا کدخدا، بلکه به عنوان ولی و سید. یعنی یک کارمندی چون هر یک از شما.. ایشان در این باب صاحب فضلند و تجربه و ما فعلا نیازمند آقایی ایشان..

خواهشا از این به بعد کسی به علی قلی خان کدخدا نگوید. ایشان سید علی هستند. با مهارتها و تجربه اش در خدمت شما.. تا مشکلاتتان را رفع کند و چون گذشته در عذاب و ذلت نشوید. شما به یکدیگر نیاز دارید. و همه با هم برابرید و برادر..

همشهریان عزیز.. اگر ما دست در دست هم دهیم و صادقانه خدمت کنیم بزودی پیشرفت خواهیم کرد و سرآمد تمام دهکده ها خواهیم شد. و همه با هم درآمد مزرعه را در میانمان تقسیم می کنیم.

من امروز به مناسبت این زندگی جدید، و این آزادی و شادکامی و عدالت اجتماعی جشن می گیرم و مشا را به شادی و پایکوبی دعوت می کنم. بروید از آزادیتان لذت برید و برقصید و بکوبید و بنوشید و فردا سر صبح اینجا حاضر شوید تا زندگی نوین و تاریخ جدید را شروع کنیم. زندگی با طعم آزادی...

بردگان همچنان حیران و مبهوت بهمدیگر می نگریستند.. آنچه می شنویدند باور کردنی نبود.. با سکوت و انصراف روحانی تعویذ نویس سکوت بردگان درهم شکست و عربده سردادند و به هوا پریدند و با پایکوبی و رقص و شادی پرداختند... این روز تاریخی آزادی را بهمدیگر تبریک گفتند..

و در یک چشم بهم زدن روز و شب سپری شد و بردگان آزاده بر سر صف صبحگاه میخ ایستاده بودند...

حسن جادوگر یا همان فرشته نجات جلویشان سبز شد.

عزیزان شما بهتر از من می دانید که آبادانی دهکده نیازمند زحمت و تلاش و کار فراوان شماست. حال که آزاد کشته اید و برای خودتان کار می کنید انتظار می رود که صد برابر بیش از پیش زحمت کشید و مزرعه تان را آباد کنید.

کار عاشقانه و والهانه برای خود. و برای خاک و بومتان. برای آینده فرزندانتان.. چون شما آزادید و برابر و برادر..

عزیزان جهت رونق یافتن کار لازم می بینم اساسنامه و قواعدی وضع شود تا مبادا ـ زبانم لال ـ افرادی ـ صد البته غیر از شما خوبان ـ آزادی را با بی بند و باری اشتباه گیرند!.. و باعث شوند دهکده بر روی همه خراب شود و از گرسنگی بمیریم و طعمه هجوم گرگهای درنده شویم. و این تجربه مقدس با شکست روبرو شود. البته جای نگرانی نیست شکر خدا جناب سید علی بر ما منت نهاده اند و قبول زحمت فرمودند تا سکان کشتی ما را در این مرحله بحرانی و طوفان و امواج پرطلاطم بدست گیرند.

برای سلامتی و طول عمر آقایمان سید علی صلوات بفرستید...

صدای : اللهم صل علی محمد و آل محمد.. که با اشاره دست روحانی حسن بیش از ده بار تکرار شد، فضای دهکده را پر از شادی کرد.

من به نمایندگی از شما بزرگواران به آقایمان سید علی خاطر نشان می کنم که ما با جان و دل زحمت خواهیم کشید و مایه درد سر برای سرور و آقایمان نخواهیم شد.

عزیزان برای رونق گرفتن کار برخی از شما خوبان را به عنوان مدیر پروسه انتخاب کرده ایم تا بر روند کار نظارت داشته باشند. تا خدای ناکرده ـ زبانم لال ـ کسی کارشکنی نکند. و دستورالعملها و اساسنامه آزادی بدرستی اجرا شود. غیر از مدیرانی که اسمشان بر دیوار نوشته شده سایر عزیزان بروند سرکارشان و از اولین روز کار آزاد برای خود لذت ببرند.

صبحگاه روز سوم در حالی آغاز شد که از لبخند ساختگی آقای روحانی بر چهره چروکیده اش خبری نبود و أخمهایشان با هم گره خورده بود. با لحنی تند داد کشید: امروز مجبورم ناخواسته با دلی شکسته به مسئولیتی که بر عهده بنده گذاشته اید عمل کنم. ای کاش در شکم مادرم می مردم و شاهد چنین روزی نمی شدم.

در کمال شرم باید بگویم دیروز دیده شده که پیرمردی هنگام درو مقداری گندم در جیبش پنهان کرده تا بدور از چشمان شما زحمتکشان بفروشد و با خیانت به عرق جبین شما آزادگان پینه دست وسایل عیش و عشرتی برای خود فراهم کند.

و همانطور که می دانیم این خیانت به قانون اساسی است که شما آزادگان وضع نموده اید. این دزدی و اختلاس و چپاول اموال عمومی است. این مردک شیاد باید به سزای عملش برسد.

با اشاره حسن جادوگر دو نفر، پیرمردی که دست و پایش به زنجیر بود را کشان کشان آورده به ستون گوشه سالن بستند.

حسن آهی سر داده نفسی عمیق کشیده ادامه داد: هرگز نمی خواستم شاهد چنین صحنه ای باشم. اما عزیزان شما خود می دانید که اگر جلوی این سرکشان مفسد را نگیریم و نظام را مو به موی به اجرا درنیاوریم، و همه تابع قانون نباشیم. شالوده وحدت ملی ما برهم می ریزد و تجربه آزادی ما شکست خواهد خورد و هرج و مرج بر دهکده چیره خواهد گشت و همگی از گرسنگی خواهیم مرد و طعمه گرگان درنده که سخت در کمین ما هستند خواهیم شد!

صدای شلاق هایی که آن دو مرد سیاه قطور با بازوان ورم زده بر پیکر زندانی متهم به اختلاس فرود می آوردند، و آههای پر درد پیرمردی که تمام عمرش را با صداقت در خدمت آبادانی دهکده سپری کرده بود، فضا را پر از وحشت و ترس کرده بود.

حسن جادوگر عمامه اش را چرخی داده ادامه داد: اگر همه تابع قانون باشیم و با همت کار کنیم و آزادی خود را ارج نهیم زندگی شاد و پرباری خواهیم داشت. باید یاد بگیریم که آزادی به معنای خودخواهی و طمع نیست. همه باید آزادانه به مسئولیتهایمان پایبند باشیم و آزادانه به قانون احترام بگذاریم تا بتوانیم در سایه عدالت بهره خود را از زحمتهایمان بدست آوریم.

صدای جوانکی ناپخته از میان جمهور برخواست که می گفت: حال که شما و آقای کدخدا به تنهایی قوانین را وضع می کنید، و ما را شلاق می زنید، پس وضع فعلی ما با نظام ستم شاهی قدیم چه فرقی کرده است؟!..

این حرف جوانک فتیله خشم را در چهره روحانی آتش زده داد برآورد: چطور بخودت اجازه می دهی چنین زبان درازی کنی؟!..

تو با حماقتت دل رنجیده مرا خون کردی. تو دیروز برده ای پوچ و حلقه بگوش بودی و امروز آزاده ای گرانقدر و با شخصیت..

اما عزیزان ما در مرحله انتقالی هستیم و نیاز است دندان بر جگر نهیم تا کارها به نحو احسنت پیش رود و شایسته سالاری بر میهن عزیزمان حاکم شود. ای جوانک احمق اصلا تو می دانی چگونه باید چرخ یک مزرعه را چرخاند؟!..

جوانک که دست و پایش را گم کرده بود با صدایی لرزان گفت: حق با شماست. من اشتباه کردم!..

 اما حالا که ما آزادیم چرا خودمان قانون نگذاریم، و روند درست کار را پیشنهاد نکنیم؟! و بر اجرای قانون نظارت نکنیم؟!..

روحانی با عصبانیت داد کشید: ای نمک بد حرام!.. فکر کرده ای مدیریت یک دهکده مثل هرزه سرایی تو آسان است؟!.. هیچ یک از شما نمی تواند از پس این کار برآید. شما باید خود را فدای سرورمان سید علی قلی خان کنید که بزرگواری فرموده این مسئولیت بسیار پر مشقت را بدوش گرفته اند، تا شما آزادانه و با خیال راحت زنگی شاد و آرامی داشته باشید. رهبریت جامعه نیاز به شخصی دارد که با نیروهای غیبی مدد شود و از جانب شخص امام زمان تأیید شود.

اما گویا برخی از شما نمک نشناسان بی مروت در پی آشوب و فتنه افروزیند؟!..

شما نمی دانید که چه خطرهای خارجی در کمین شماست. و این سرورمان سید علی قلی است که برای دفاع از آزادی و آرامش شما تن تنها در مقابل آنها سینه سپر کرده است. اگر بیدای و پاسداری ایشان نمی بود تا کنون شما طعمه چپ لاشخوران گرسنه می شدید.

خدا را شکر کنید که سرپناهی دارید و حداقل یک وعده غذایتان تأمین شده است. به آن ملتهایی بنگرید که در فقر و فاقه و ناداری بسر می برند؟!

چرا اینهمه امکانات رفاهی؛ بیل و داس و کلنگ و کج بیل و تبر هایتان را که با آن آزادانه کار می کنید را نمی بینید؟!..

تازه این یارانه ای که می گیرید را فراموش کرده اید؟!..

اگر ایشان نمی بودند ما امروز دهکده ای نداشتیم، و نه مزرعه ای و نه محصولاتی و نه هم از همه مهمتر آزادی...

باید همه شکر گذار این ابرمرد تاریخ باشیم. اینهمه راحتی و آسایشی که در آنیم و این آزادی و امنیت و عدالت همه دسترنج این مرد حکیم و تواناست. اگر ایشان نمی بودند خدا می داند شما در چه فقر و فلاکت و بردگی و ذلت و خواری بسر می بردید؟!

حال که به فضل این مرد بزرگ همه آزادیم و برابر و برادر و همکار، از امروز به بعد در هر جلسه ای که گرد هم جمع می شویم هر یک اجازه دارد با استفاده از نعمت آزادی بیان به مدت دو دقیقه پیشنهاد و یا پرسش و یا حتی شکایتی که دارد را مطرح کند.

لبخند رضایت بر چهره های چروکیده بردگانی که با وهم آزادی خود را گول می زدند نقش بست. همه شادمان به مزرعه بازگشتند تا با تمام توان بیش از پیش زحمت کشند و کشورشان را آباد کنند.

در صبحگاه روز چهارم حسن جادوگر بر سکوی جلوی کارگران قد علم کرد و گفت: عزیزان برایتان اعلان بسیار مهمی دارم. فرزند ارشد سرورمان سید علی قلی خان اینجاست. ایشان تشریف نیاورده اند که تنها روند پیشرفت کار مزرعه را نظاره کنند، بلکه قدم رنجه فرموده اند تا به شما آزادگان بگویند از امروز به بعد این شمائید که رهبریت دهکده را بدست خواهید گرفت.

همه می دانیم که این کار بس دشواری است که از عهده هر کسی بر نمی آید. هر چهار سال یک نشست عمومی برگذار خواهیم کرد و طی  یک انتخابات آزادانه شما کسی را که شایسته رهبریت تشخیص دهید را خودتان انتخاب می کنید.

حال بیایید آزادانه رأی دهیم که چه کسی برای رهبریت دهکده ما شایسته تر است. خود سید علی قلی خان بزرگ و یا فرزند ارشد آن مقام سامی. خواهشا شما بزرگواران آزاده در کمال آزادی از وجدان بیدار خود کمک گرفته رأی خود را آزادانه اعلام دارید!..

در حقیقت شما با انتخاب شخص مناسب خود این دهکده را رهبری می کنید..

چرا که شما آزادانه با اختیار خود کسی را که به نیابت از شما رهبریت دهکده را بدست می گیرد انتخاب کرده اید.

و اگر چنانچه از روند مدیریت رهبری که انتخاب کرده اید راضی نبودید می توانید با سلطه برگه انتخابات که در دست شماست او را هر وقت خواستید با آزادی کامل تغییر دهید.

بردگان در وهم آزادی شاد و خوشحال صلوات سر دادند و امیدوار به آینده ای پر از رفاه و آسایش و آزادی و عدالت بر سرکارشان رفتند و با نیرو و امیدی بیش از پیش مشغول کار و فعالیت شدند.

روزها و ماهها و سالها یکی پس از دیگری سپری شد. کار مزرعه همچون گذشته پیش می رفت و دهکده چون گذشته اداره می شد. و آبی از آبی تکان نخورد.

گه گداری رهبریت دهکده در دست سید علی قلی خان بود و گه گداری در دست فرزند ارشد ایشان..

کار همان کار بود و روزگار همان روزگار.. و زحمت همان زحمت و رنج همان رنج..

کارگران بیچاره روزهای طولانی سخت مشغول جان کندن بودند. و هیچ مزایا و حقوقی و دسترنجی نداشتند. درست مثل زمان بردگی...

هر روز صف صبحگاه را با سرودن ترانه آزادی و عدالت و دعا برای طول عمر رهبر آغاز می کردند. سپس قسم می خوردند که همگی دست در دست هم جهت حفظ منافع ملی صادقانه تلاش خواهند کرد. و به رهبر و دهکده و مزرعه وفادار هستند. و در حالیکه محکم پاهایشان را بزمین می زدند با صدای بلند شعار می دادند: استقلال، آزادی، برابری برادری.. راهی کار در مزرعه می شدند.

سر صبحگاه یکی از روزهای بهاری روحانی جادوگر با اشاره به جوانی رنجور و پژمرده، به کارگران زحمتکش گفت: امروز احمد می خواهد از نعمت آزادی بیان استفاده کرده چیزی بگوید. همه شما آزادید که سخن ایشان را شنیده ابراز رأی نمائید. این حق مسلم شماست. آزادی بیان حق هر انسان آزاده ای است. ایشان طبق قانون دو دقیقه وقت دارند حرفهایشان را بزنند. بفرما احمد آقا..

کارگر لاغر اندام رنگ پریده که نای حرکت نداشت، لرزان لرزان قدمی بجلو نهاد و در حالیکه ترس و وحشت سراپایش را گرفته بود و با دلهره به جادوگر و کدخدا می نگریست با صدای گرفته گفت: وقتی تغییر و تحولات انقلابی شروع شد من بسیار امیدوار بودم. اما حالا بنگرید چه اتفاقی برایمان افتاده؟!..

هیچ چیز عوض نشده است. ما چون گذشته همچنان برده ایم و نظام همان نظام ستم شاهی...

صدای هم هم اعتراض در میان مردم پیچید... همه به یکدیگر خیره شده بودند... کسی جرأت حرکت نداشت.. یک لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت..

جوان پس از مکثی کوتاه ادامه داد: بنام قانون بر ما زور می گویند. بنام دستور شلاقمان می زنند. بنام آزادی عرصه زندگی را برویمان تنگ کرده اند و اگر کوچکترین اعتراضی کنیم شکنجه مان می کنند و در سیاهچالهای مرگبار دفنمان می کنند. فقر و ناداری نای حرکت را از ما گرفته. مثلا به ما اجازه می دهند پیشنهاد دهیم و شکایت کنیم. اما هیچ چیزی تغییر نمی کند. و تنها کسی که شکایت کرده بیشتر زیر فشار می رود.

روحانی با لبخندی موزیانه آرام کفی زده گفت: انگار مفتی زاده ای جوانک که چنین فتوا می دهی!.. وقتت تمام شد. سپس به جلدان اشاره کرد تا دست و پای او را به ستون شکنجه ببندند.

کمی عمامه اش را کنار زد تا سر کچلش را بخاراند، پس از راست و روست کردن عمامه نگاهی موذیانه به جوان انداخته گفت: معذرت می خواهم جوان! شما قانون را زیر پای نهادی! و تلاش داشتی وحدت ملی ما را بهم زنی. ما قانون مجازاتی داریم برای جلوگیری از فتنه افروزانی که دیگران را به سرکشی و بغاوت تشویق می کنند. شما با این ذهنیت منفی و شکایتهای بی اساس و فرار از قانون امنیت جامعه و حاکمیت مطلقه ولی فقیه عالی شأن را به مخاطره می اندازید.

صدای شلاقهایی که بر تن عریان جوان زده می شد جوی از خفقان را بر همه تحمیل کرده بود..

تنها صدایی که از لابلای آه و ناله جوان شنیده می شد صدای روحانی جادوگر بود که جار می زد: بدون نظام  و قانون بی بند و باری و هرج و مرج جامعه را دربر خواهد گرفت. اگر قانون نباشد تار و پود جامعه از هم گسیخته می شود. ما نمی توانیم چون حیوانات وحشی جنگل زندگی کنیم. همه یکدیگر را پاره پاره کنند. همه باید بنا به قانون عمل کنند. و وظایف خود را به نحو احسنت انجام دهند. تا حاکمیت جامعه و امنیت آن پا برجا بماند. و آنهایی که از قانون سرباز می زنند باید به مجازات برسند.

جلادان همچنان شلاقهای داغ را بر پیکر عریان جوان می زدند. و خون آزادانه از جسم او فواره می زد.

لبخند درازی بر لبان کدخدا سید علی قلی خان نقش بسته بود و با مالیدن دست پر مهرش بر شانه روحانی جادوگر از او تشکر می کرد.

مردم نیز با صدای بلند شعار می دادند: خدایا.. خدایا... تا انقلاب مهدی کدخدا را نگه دار...

و کسی از این میان متوجه خاموش شدن آه و ناله جوان و جان دادن او نشد...

مرگ آزاده ای در میان بردگان...

 

نمایش تعداد بازديد
35

Bookmark and Share              Balatarin
 
 
 
 
لغو عضویت
عضویت
 
  اگرخداوند متعال و حضرت رسول به امامت حضرت علی فرمان داده بودند. پس حضرت علی باید به هرقیمتی بعد ازرحلت پیامبر دنبال اجرای این فرمان الهی میرفت و چون فرمان خدا بوده حتما خداوند نیز دراین راه ازاو پشتیبانی و وی را بر نااهلان وغاصبان پیروز میکرد همانگونه که پیامبرش را برمشرکان وکافران پیروز کرد. اینکه میگویند حضرت علی بخاطر وحدت مسلمین کوتاه آمد وفرمان خدارا اجرا نکرده علاوه براینکه عذربدتر ازگناه است شک کردن به قدرت خداوند متعال است که نمیتوانسته فرمانش را اجرا و حضرت علی را به رهبری امت بگمارد!!


  روافض خود را اماده ی جنگ با اهل سنت میکنند و صلیبیها کمونیستها هم در کنار انهاست امریکا بعد از سقوط بغداد عراق را دو دستی به شیعیان داد در صورتیکه بیشتر از شصت درصد عراق تنها در دست عربهای سنی هست در سوریه اکثریت قاطع جمعیت را اهل سنت تشکیل میدهند در یمن هم هفتاد درصد اهل سنت هستند حکومت رافضی ایران باید منتظر حمله از طرف همسایگان سنی خود باشد و در ان زمان ببینید که باز کفار و کمونیستها به یاری اینها خواهند امد


  من کنتم مولافهذاعلی مولا.حادثه غدیر یک سند ازصدهابلکه هزاران سنددرحقانیت ولایت علی است.آدم سرهرکیم کلاه بذاره سرهودش نمبتونه کلاه بذاره.


  خاک توسرتون بااین سایتتون.تاوقتی ازاین افکارافراطی وتعصب الکی دست برندارین دنیای اسلام روی خوش نمیبینه ازهمون اول اسلام اهل تفرقه بودین تاقیامتم هستین باکاراتون تیشه به ریشه اسلام زدین.


  شیعه شیعه است خر خر است کافر کافر است مدافعان خر خرند چون شیعه اند و کافر


 
 
 
2012 © Sunni-news.net .همۀ حقوق ویژه سنی نیوز است، استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد