"یا أبا الفضل" مرا زندگی بخشید!...
اضافه شده در تاریخ: 6/28/2016 1:38:24 PM
Bookmark and Share              Balatarin

سنی نیوز: قصه ای از رحم حقیقت!.... قصه ای که از دل برآمده تا بر دل نشیند!!... قصه ی اشکهایی که در زیر تابش هدایت بر گونه های پاک دلان جاری می شود!!.. قصه ای که با خواندن آن زنگ خطر در سینه ها بصدا در می آید!.. قصه هدایت یک خانواده!.. قصه ای از سلاله ی سلمان فارسی!.. معجزه بزرگ هدایت ایران زمین!..

جای دارد که این قصه را همه بخوانند و به همه برسانند!!..

 

 

"یا أبا الفضل" مرا زندگی بخشید!...

 

  • ع . م. اصفهان

 

سالهای 71-72 بود که با دو تن از دوستان به دیدار یکی از همسنگرانمان که در جبهه های سومار با ما بود به منطقه "سرچشمه" خاش از استان سیستان و بلوچستان رفته بودیم. هنگام بازگشت پیکانی را کرایه کردیم تا ما را به زاهدان برساند. راننده پیکان آدمی بسیار ساده و دهاتی شکل و شاید هم بیسواد بود. در راه با دوستان از هر دری می گفتیم و می خندیدیم. و راننده بلوچ با ما همکلام نمی شد. شنیده بودم که بلوچها در مورد امامان ما عقیده خاصی دارند. خواستم با یک قصه خیالی حال راننده بلوچ را بگیرم.  به یک پیچ بسیار خطرناک رسیدیم که نام زشتی داشت. به راننده رو کرده گفتم: برادر دو سال پیش با جیپ ارتش از اینجا می گذشتم که ناگهان فرمان از دستم در رفت و ماشین توی دره پرت شد. ناخودآگاه داد زدم: یا أبا الفضل! ماشین هفت هشت غلط خورد و صحیح و سالم توی دره روی چهار تایرش ایستاد. و من هم حتی یک خراش برنداشتم! الهی قربانت برم أبا الفضل!..

باورت می شود برادر، یک خراش روی من هم نبود و یک خط هم روی ماشین نیافتاد!!...

راننده بلوچ هیچ به روی خودش نیاورد و به آرامی گفت: الحمد لله، خدا را هزار بار شکر، در اینجا بارها از این اتفاقها افتاده و می گویند خیلیها در این دره جان داده اند. ولی چیزی که جای فخر دارد اینست که در چنین حالت بسیار خطرناک و حساسی که انسان خودش را فراموش می کند شما "ابو الفضل" را بیاد آوردید!

من هم بادی به گلو انداختم و گفتم: بله برادر، شکر خدا من از یک خانواده مذهبی هستم، پدر بزرگ پدریم روحانی بودند، پدر بزرگم هم آدم روحانی مزاجی بودند، و پدر خدا بیامرزم بیشتر دارائیش را فروخت و برایشان در کربلا قبری دست و پا کرد. پدرم هم شاید بیش از ده بار به کربلا شرفیاب شده بودند. من خودم هم همه ساله همراه خانواده مشرف به زیارت مشهد مقدس می شوم.

راننده بلوچ آهی سر داد و آرام گفت: خوشا بحالتان! ولی چیزی که ذهن مرا بخود مشغول داشته اینست که چطور در آن لحظات بسیار خطرناک شما "ابا الفضل" را بیاد آوردید؟! حتما ابو الفضل از اینکه شما در لحظاتی که انسان از همه جا و همه کس ناامید می شود او را بیاد آورده اید بسیار خوشحال شده است.

گفتم: اختیار دارید. ما همیشه خاک پای سروران و امامانمان هستیم!

راننده بلوچ مکثی کرده، سپس به آرامی گفت: ولی بگمان من شما با خوشحالی "ابو الفضل" شخص دیگری را حتما دلخور کرده اید؟!

از این حرف بیجای راننده بسیار تعجب کرده ، با پرخاش گفتم: آن شخص چه کسی باشند؟!

راننده آرام گفت: شهید کربلا، سالار شهیدان، حضرت امام حسین (ع)!

با این حرف راننده موی بر بدنم راست شد، و رنگ پریده گفتم: فدای خاک پای ایشان هستم. چطور؟!

راننده گفت: شاید در آن لحظات حضرت امام حسین (ع) با خودشان گفته اند: این مرد در این لحظه بسیار حساس که محک ایمان است "ابو الفضل" را که حتی امام هم نیست بیاد آورد، ولی از من که بزرگتر و سالار شهیدانم بکلی غافل بود، چرا مرا صدا نزد؟!

حرف راننده کاملا معقول بود، و جایی برای جواب نگذاشت. نگاهی به دوستانم که در پشت سر نشسته بودند انداختم، دیدم که آنها هم مثل من مات شده اند.

سکوت مرگباری بر ماشین چیره شده بود. پس از چند لحظه ای که چون عمری گذشت راننده سکوت را درهم شکست و آرام گفت: البته اگر شما "یا حسین" می گفتید حتما که سالار شهیدان از شما راضی می شد، ولی شخص دیگری دلخور می شد!

این حرف برایم بسیار تلختر بود، بلا فاصله داد زدم: آن شخص دیگر کیست؟!

راننده به آرامی گفت: مولای متقیان، شیر خدا، علی مرتضی (ع)؛ ایشان حتما می گفتند: این مرد را چه شده که بیاد پسرم افتاد، و مرا که داماد رسول خدایم از یاد برده!

حرف کاملا بجایی بود، بار دگر سکوت بر ما چیره گشت.

لحظاتی بعد باز هم راننده به آرامی گفت: البته که با "یا علی " گفتن شما حتما مولای متقیان از شما راضی می شدند، ولی بگمانم باز هم کسی دیگر از شما دلخور می شدند!

این بار حرفشان چون توپ خورد توی گوشم، و تنم بلرزه در افتاد، ناخودآگاه داد زدم: باز کی؟!

راننده مکثی کرد و گفت: رسول خدا (ص). حتما ایشان با خودشان می گفتند: چه شده این مرد را که داماد مرا بیاد آورد و مرا که رسول حقم و رابطه ی زمین و آسمان از یاد برده!

باز هم حرف کاملا بجا و درستی بود که جای اعتراض نداشت. باز سکوت حیران بر ما چیره شد.

بعد از چند دقیقه بسیار تلخ از خاموشی بار دگر راننده سکوت را در هم شکست و گفت: البته با "یا رسول الله" گفتن شما حتما پیامبر خدا شاد می شدند و از شما راضی، ولی بگمان من کس دیگری از شما بسیار دل شکسته و ناراحت می شدند!!

این حرفش دیگر قابل تحمل نبود، فشار خونم بالا زد، و روی راننده داد کشیدم: آقا واقعا شما بی معرفتید، چه کسی است که از "یا رسول الله " گفتن من دل شکسته می شود؟!..

راننده بدون اینکه به پرخاش من اهتمامی بدهد خیلی آرام گفت: خداوند متعال، خداوند حتما می گفت: این مرد را چه شده که بنده مرا که هیچ قدرت و توانی ندارد را صدا می زند ، و من که آفریننده آسمانها و زمینم، و همه قدرت و توان در اختیار من است را از یاد برده. در این لحظه خطرناک بجز من هیچ کسی نمی تواند بدادش رسد! آنوقت بندگان مرا صدا می زند!!..

حرف بسیار دندان شکنی بود که هیچ جای اعتراضی نداشت. حرفهای راننده مرا در خود فرو برد، و دیدم که حرف حساب می زند. شاید حرف دل بود که به دل نشست، اشکهایم سرازیر شده بود، احساس نفرت شدیدی از خودم بمن دست داده بود. با خود می گفتم: خدایا، یعنی این همه سال من در گمراهی بودم و با صدا زدن بندگانت تو را از خود ناراحت کرده ام. از خدایم احساس شرمندگی عجیبی می کردم. عین همین احساسات در همراهانم نیز پیدا شده بود. همه لبهایمان را زیر دندان می فشردیم و بر سالهای گمراهی خود رشک می بردیم و اشک می ریختیم.

تازه وارد شهر زاهدان شده بودیم، جو ملکوتی عجیبی بر ما چیره شده بود، راننده از گریه ما به گریه افتاده بود، ماشینش را جلوی یک مسجد بزرگ پارک کرد. با ایستادن ماشین من سر راننده را گرفته بوسیدم، و دوستانم هم سرش را ماچ کردند. به او گفتم: خدا خیرت دهد. تو ما را از خواب بسیار سنگینی بیدار کردی.

راننده با شکسته نفسی گفت: برادر، ما همه در خواب غفلت فرو رفته ایم، باید بسوی قرآن برگردیم، من از اینکه خداوند من ناچیز را سبب بیداری شما قرار داده بسیار از او سپاسگذارم.

نماز ظهر را در همان مسجد پشت سر راننده ادا نمودیم. دل کندن از راننده ساده دل و پاک سرشت برایمان بسیار سخت بود، همدیگر را در آغوش گرفته زار زار گریستیم، و از هم جدا شدیم.

الآن که از آن حادثه سالها می گذرد هنوز هم گرمی محبت آن راننده را احساس می کنم. خداوند از او راضی و خشنود بادا! واقعا که فرشته هدایتی بود برای من و همرهانم!

وقتی به اصفهان برگشتیم در پی قرآن شدم. تفسیری به نام "تفسیر تابش" نوشته حضرت آیت الله العظمی ابو الفضل برقعی بدستم افتاد آنرا همراه خانواده و دوستان خواندیم. این تفسیر همه زنگهایی که بر دلهایمان بود را زدود. و سپس همراه خانواده به حج خانه خدا مشرف شدیم.  در آنجا سؤالی که مرا آزار داد این بود که ؛ چرا ما با همه مسلمانان جهان فرق داریم. آیا اسلام ایرانی غیر از اسلام مسلمانان دیگر است؟! در آنجا بود که نور توحیدی که در ایران بر دلم تابیدن گرفته بود من و خانواده ام را به اسلام ناب محمدی هدایت نمود.

من از همه برادران و خواهران مسلمانم خواهش می کنم که به قرآن چنگ زنند، و اگر توانستند از تفسیر تابش شروع کنند. و من بر این اعتقادم که اگر انسان چشم و گوشش را باز کند و برای یک لحظه هم تصور کند که شاید آنچه از پدر و مادرش به ارث برده اشتباه باشد حتما به حقیقت دست خواهد یافت. و از خداوند منان می خواهم که همه ما مسلمانان را از خواب غفلت بیدار کند و در شاهراه هدایت خویش قرار دهد....

الهی آمین...

 

نمایش تعداد بازديد
1987

Bookmark and Share              Balatarin
 
 
 
 
لغو عضویت
عضویت
 
  لطفا میخواهم ویدیوی عبدالرحمان مرتد شده را برایم بفرستید چون پدر در محکمه او کافر حاضر بوده و فعلا تحت خطر جدی قرار داریم


  فریب شعار وحدت را نخوید زیرا با این شیوه قصد ورود به کشورهای مورد نظر و مداخله و اشوب و براندازی انها را دارند و اصرار زیاد انها بر ایجاد رابطه از اهداف شوم انها حکایت میکند تخریب مجسمه صلاح الدین که درگذشته با شیعیان بدرفتاری کرده و همینطور کشتار کردها و سنیها بدست داعش دلالت بر ماهیت شیعی انها میکند و توسط کسانی ایجاد شده اند که از طریق یمن قصد نابودی عربستان را دارند اکنونکه اکثر کشورهای غربی و چین و روس تحت نفوذ ایران هستند ،حکومت بسیار قاطع تر بدنبال سرنگونی سریع حکومتهای عربستان و متحدانش است تا حکومت جهانی خودرا جامه عمل بپوشاند.


  عربستان هرگز نباید با کسانیکه امنیت و ثبات یمن را بخطر انداخته و عربستان را با سلاحهای دریافتی از حکومت ما بخطر انداخته اند ،مذاکره کند و همینطور سرد و بدون ارتباط باشند بهتر است زیرا به عوامل داعشی حاکم بر یمن هرگز نباید اعتماد کرد وبا ایجاد رابطه در فرصت مناسب عوامل داخلی را تجهیز و اشوب بزرگی راه خواهند انداخت که مهار ان ممکن نخواهد بود.


  واقعا اين شعر بامحتوا و بر معنى كه نمايانگر جنايات، قتل و كشتار مسلمانان بدست دجالان روافض ايراني و مزدوران شيطان صفت أفغاني آنهاست از طرف استاد فاضل وسر آمد شعر و أدب عبدالاحد تارشي به رشته و قالب شعر درآمده خيلي ها قابل توصيف و در خور تمجيد است. الله يكثر أمثال هؤلاء. استاد تارشي چقدر خوب جنايات اين سيه دلان مدرسه ابن سبأ شيطان را در قالب شعر سروده كه جنايات هولناك آنها قلب ها را منجمد و بيداري و آگاهی در ملت را زنده مي سازد تا فريب اين مزدوران جنايت كار را هيچگاه نخورند بلكه باسخ آنها را با مشت كوبنده بر پوز و دهان شان بدهند. استاد تارشي از آن معدود شعراي است كه واقعيت ها را بدور از مصلحت هاي تنگ تنظيمی در عصر جهاد برحق مردم افغانستان و تصرفات و عملكرد رهبران بنام جهادي را در أن هنگام بقالب شعر دراورده بود كه مورد استقبال خاص و عام مردم قرار گرفت بطور نمونه يك فرد از شعر طولاني أن در آن عصر طلايي در گوشه از حافظه ناقصم باقي مانده به شما بيشكش مي نمايم. و اي كاش بيشكش شعري بيشتري را أز آن زمان در خاطرم ياري مي نمود. سرورا زيشان ببرس آن عهد و آن بيمان چه شد احترام كعبة الله و حرمت قرآن چه شد البته مذكور اين شعر را بمناسبت حضور رهبران أفغان در كعبة و اعلان اتحاد و اتفاق ذات البين شان سروده بود بلا فاصله أن إعلان اتحاد و هماهنكي به تفرق، دشمني و جنگ هاي وحشت ناك تنظيمي منجر شد. ياد استاد تارشي به خير و خاطره اش جاودان در هر سرزمين خدا كه رحل اقامت افكنده است.


  مسئول فاجعه انسانی در یمن دقیقا کسانی هستند که با قصد صدور انقلاب خونین خود قصد تصرف منطقه و جهان را دارند.سعودیها نباید به صحبتهای این عجوزه مزدور داعش ترزا می توجه کنند.


 
 
 
2012 © Sunni-news.net .همۀ حقوق ویژه سنی نیوز است، استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد